شب يلدا هم سپري شد....
شب يلدا هم سپري شد
اما امسال هم خوب نبود
بابا پنج شنبه ساعت 13 رسيد خونه و از ساعت 14 تا 18 لالا کرد و بيدار م شد باهم رفتيم خريد گوشت و مرغ و...
به عزيز جوني زنگ زدم بيان خونمون
اخه تفلد عزيز بود اما چون رفته بود منيريه و حسابي براي خودش خريد کرده بود خسته بود و نيومد
منم اشتباه کردم و به شبنم زنگ زدم و سر حرفي که زد بهمو من ساده هم به بابايي گفتم حسابي ناراحت شد
بعدشم هرچقدر اصرار کردم فايده اي نداشت
بابا ساعت يک بود که رفت سر شستن و بسته بندي کردن گوشتا
منم رفتم خوابيدم
جمعه هم از صبح دانشگاه بودم
گرچه صبح هم يه کوشولو باهاش حرفيدم
تو دانشگاه هم همش فکرم سر صحبت هاي شبنم و بابا بود
و چندتايي هم مسج دادم به بابا
بعدازظهر که اومدم خونه هم دلم طاقت نياوردو بابا رو حسابي بغل کردم و بوسيدم
شب هم عزيز جوني اومدن خونمون و حسابي خوش گذشت
خيلي از اينجوري گذشتن شب يلدا دلگير بودم
اما سعي کردم به خودم بقبولانم که مهم با هم بودن ماست .....همدل بودن ماست.....
مهم اينه که بابا هست .....تو هستي .......هر چند با مشکلات فراوان
اما بودن و احساس درکي که بابا تو اين شرايط سخت داره
يه دنيا برام ارزشمنده
من چند وقتي هست که خيلي داغونم و بابا همش داره تحملم ميکنه
اما کاري نميشه کرد
بايد اميدوار بود به آينده
سعي ميکنم اميدوار باشم و بيشتر از اين ناراحتيمو تو خونه و پيش بابا نشون ندهم
شايد سال ديگر
يلدا
تو خوب خوب خوب شده باشي گلکم........................


شب يلدا هم سپري شد.... 